لعنتی

از تولدِ دوازده سالگیم نفرت دارم
از اون لباس گلبهی سفید هم نفرت دارم
از تصورِ اینکه اونم اونجا بوده و منو تو اون لباسِ گلبهی سفیدِ مسخره دیده میخوام سرمو با تعداد دفعات زیاد بکوبم به دیوار
لعنت به دی وی دی ایِ که نمی دونم از کدوم گوری پیداش شد
+ نوشته شده در يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۲۸ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ …

i wanna see the sunrise in you

*معلم زبانمون موجیه:| خودش بارم داده یه نمره بعد میگه نه تو فقط از اینجا 0/25 میگیری! خواهرِ بی سوات من که بلد نیستی spectacular  رو درست بنویسی چشمانت را کامپیلیتلی باز کن و همچو انسان نمره دِه!

واسه روزِ معلم قراره پول بزاریم واسش عینک بگیریم .مبینا اینا چون چار درصدی اَن قراره بیشترشو اون بده


*تو یه روز سه تا سوکس دیدم=||||||||||||||||انصافه شرافتاً؟


*طبقۀ چهارم مدرسمون خوابگاهه.قبلا ازش استفاده میشده ولی الان هیچ استفاده ای ازش نمیشه .زنگ دوم خواستیم با زهرا بریم اونجا رو نگاه کنیم به وسطایِ راه نرسیده بودیم که گُرخ کرده و برگشتیم.زنگ نهار با زهرا و لیلا و الماس و نیلوفر رفتیم دوباره گرخ کردیم برگشتیم منتها این دفعه یه دستم واسه دوربین تکون دادیم و جیغ زنان راهِ برگشتو در پیش گرفتیم.


*ضریبِ هوشیِ دختر خالم با ضریب هوشیِ تتلو برابری میکنه:| داییم از نیاگارا فیلم فرستاده دختر خالم میگه با چی رفتی؟ با پیکانِ همسایۀ ما رفته به نظرت با چی رفته خوارَم؟

داییم واسه مامانم آیفون بیاره من همین وسط جلو چیشایِ شما نهنگِ آبی نصب میکنم

یه داداچم نداریم واسمون سوغاتی بیاره

شت

+ نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۰ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

این پست رو بخونید.

http://episode.blog.ir/post/p209

+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۵۷ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

ترک جانم کرده ای جانا چرا؟

•شدم شبیهِ یه انگل که هیچ کاری انجام نمیده یعنی بلد نیست که انجام بده و تنها کاری که بلده درس خوندنه و این روزا اونم عینِ آدم نمی خونه و داره حالِ خودشو با این درس نخوندنش بهم میزنه. ملت روزی یازده ساعت درس میخونن و من کلاً تو هفته یازده ساعت نمی خونم. نمی دونم چیکار کنم که از این حالت دربیام یا اینکه حداقل یه مهارتی داشته باشم.تا الان با خوش شانسیِ تمام امتحانا و پرسشارو رد کردم با اینکه نمره هام نسبتاً خوب شدن ولی من مثلِ قبل درس نمی خونم. 

•میان ترمِ زبانِ آموزشگاهو گند زدم به معنایِ واقعیِ کلمه! فکر نکنم تا حالا همچین نمره ای رو گرفته باشم. 

•بابا واسه چهارشنبه بلیت گرفته بود. کنسل شد بعدش به خاطرِ شرایطِ مامان و هفتهٔ بعدم نمیشه چون من آزمون دارم و احتمالاً هفتهٔ بعدشم نمیشه چون امتحان دارم و سرانجام مسافرت میره به درک. 

•قهر کردنِ منو زینب اینجوری نیست که قبلش یه دعوایِ حسابی کرده باشیم اتفاقاً قهر کردنِ ما خیلی بی صداس! بعضی وقتا حتی خودمون هم متوجه نمیشیم که اصلاً کِی قهر کردیم و به خاطرِ چی قهر کردیم. فقط واسه یه مدتی باهم حرف نمی زنیم و نسبت به هم بی تفاوتیم و همو نمی بینیم بعدش به محضِ اینکه همو ببینیم شروع می کنیم با هم حرف زدن و خندیدن بدونِ اینکه حتی قهرِ قبلش یادمون بیاد.الانم این جوریه ولی... 

•امروز تو راهِ کلاس دستِ یه پسره شله زرد دیدم و وقتی برگشتم مامانم گفت برو شله زردتو از یخچال بردار بخور و این تنها نکتهٔ مثبتِ امروز بود. 

 •و در آخر پنجشنبه ها خیلی چرت میگذره

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۰۲ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

مهم نیست

مهم نیست من هر موقع میخوام یه کاریو با نهایتِ سلیقه انجام بدم تبدیل میشه به یه چیزِ مزخرف که اصلاً روت نمیشه بهش نگاه کنی و آرزو میکنی ای کاش میشد نابودش کنم.مهم نیست نیم ساعت اونجا معطل بودم و عینِ گاو به در و دیوار نگاه می کردم.  مهم نیست که گفته بود ۴ اونجام و چهار و بیست دقیقه وقتی بهش زنگ زدم گفت ۲ قدم دیگه مونده و ساعت چهار و نیم رسید. 

هیچی مهم نیست.فقط اون مهمه. حتی مهم نیست وقتی که اومد جیغ زدیم و پرید بغلم و گارسونه عینِِ گاو زل زد بهمون! 

آره همشون برن به درک. مهم اونه، مهم همونه که ۴ ماه بود ندیدمش و ۱۲۰ روز بود که دلم واسش لَک زده بود. 

مهم اونه که وقتی رسید گریه کرد و منِ سنگ فقط نگاش کردم،آره منِ احمق فقط نگاش کردم و گفتم مبین هندیش نکن. 

مهم دری وریامونه یا حتی عکسامون که تو هیچ کدومش عینِ آدم نیفتادیم یا حتی نوموخام گفتنایِ اون و عاسیسم گفتنایِ من و در نهایت خداحافظ تا نمی دونم کِی

یادگاریش

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۴۶ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ …

نگاهم با نگاهت قصه ها دارد

•شنبه ها روزیه که من رو یه تیکه آهنگ قفل میزنم و حالا حالا ها هم قفلِ باز نمیشه مگر اینکه قفلیِ جدیدی پیدا بشه و این چرخه ادامه دارد.امروز رو آهنگِ هایده و عارف قفل بودم،هفتهٔ پیش پالت،هفتهٔ پیشش نایل و… 


•دوتا امتحان داشتیم امروز،ریاضیو زبان.دیشب انقدر ریاضی خونده بودم  به مرحلهٔ تهوع نسبت بهش دست پیدا کرده بودم. امتحان رو هم خوب دادم به نظرم البته اگه گیج بازی درنیاورده باشم.


‌•دیشب داشتم سوالا رو با زهرا حل میکردم،یه سوال بود که من مطمئن بودم راهی که رفتم درسته و راهِ دیگه ای جز این نیست و ۴۵ دقیقه داشتم سرش فکر میکردم. یه قسمتی از سوال باید دو رو از شیش کم میکردم و من به جایِ ۴ نوشته بودم ۳:| اگه امضا میخواید تو صف وایسید0_o


•زهرا دفتر برنامه ریزیشو درآورد،هفتهٔ پیش ۱۱ ساعت و ۴۵ دقیقه ریاضی خونده بود o_0 

من هیچ! سکوت نمودم فقط و اندکی هم فحش دادم فقط، اندکی! مدیونید فکر کنید زیاد فحش دادم


•قسمت شه این هفته بریم پشگل خانومو ببینیم:|

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۸ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

جودی دمدمی

کتاب «جودی به کالج میرود» از «مجموعه کتاب های جودی دَمدَی» از اولین کتاباییه که خوندم.
دقیقاً یادمه
کلاس چهارم بودم؛این کتابو غزال بهم داده بود،فرداش امتحان یا پرسش کلاسیِ علوم داشتیم،بعد از اینکه از مدرسه اومدم تکالیفمو انجام دادم و علوممو خوندم و بعد کتابو از کیفم درآوردم و شروع کردم به خوندنش.
خوندمش بدون وقفه
دو ساعت تقریباً طول کشید تا تمومش کنم
یادمه تو اتاقم بودم،هوایِ بیرون سرد بود، پکیجا روشن بودن و اتاق به شدت گرم بود و البته اون موقع اتاقم صورتی بود:))))))))))))))))))
حتی تعجبِ غزال از سرعتِ خوندنم رو هم یادمه. یعنی فردایِ اون روز موقعی که کتابو بهش پس دادم.

حالا شیش سال از اون موقع گذشته و من پنج ساله که غزالو ندیدم و چهار ساله که حتی صداشم نشنیدم. همش هم تقصیرِ خودِ احمقمه که شمارشو گم کردم.

کاش میشد دوباره بتونم باهات صحبت کنم غزال علی نژاد:(
میس یو💔

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۲۲ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ …

عروسک پرنسسیِِ زرد

هر موقع که دعواشون میشه
از همون دعواهایِ افتضاحشون که فقط منو الهه شاهدشون بودیم،از همون دعواهایی که بخاطرش الهه گریه میکنه و جیغ میزنه و میگه یعنی طلاق میگیرن و منِ به ظاهر بی تفاوت میرم تو اتاقم و به این فکر میکنم که این چندمین دعواشونه،چقدر قراره طول بکشه تا دوباره همه چی به حالت عادی برگرده و هزار تا سوال دیگه تو ذهنم که مثلِ امواجِ رادیو،موقعه ای که تو کلاس زبان فوتبال گوش میکردیم صدا میدن. یه صدایِ آزار دهنده مثلِ خش خش که میره رو اعصابت.
ولی خب تهش معلومه
تهش همیشه یه داستان تکراریه
تهش ختم میشه به مسیرِ بین خونهٔ ما و مامان بزرگ
به گلایه های مامان و ابزار همدردیِ خاله
به سکوت بابابزرگ
به منو مهدی که شده عادتمون هر چند ماه یه بار جمع بشیم خونهٔ مامان بزرگ و اون تجاربشو در اختیارم بزاره و بگه که آره اینم میگذره مثه قبلیا که گذاشتن و بعدش سورنا بزاره و صداشو زیاد کنه و خاله بگه خفش کن و اون آهنگو کم کنه و یه نگا به ساعتش بندازه و بگه که باید برم استخر و سوییچ ماشینو برداره و بره.
ولی یه چند ساله تهش یه ذره تغییر کرده
دقیقاً از وقتی شیشم بودم
از اون موقع به بعد ما که میرفتیم خونهٔ مامان بزرگ باباهم میرفت مشهد و چند روز بعدش با دوتا عروسکِ پرنسسی زرد و بنفش برمی گشت.
همیشه زردِ واسه منه و بنفشِ واسه الهه.
الان که تویِ آژانس نشستم و دارم میرم خونهٔ مامان بزرگ،دارم برآورد میکنم که  با احتسابِ این عروسکِ پرنسسی زرد که قراره چند روز دیگه به دستم برسه،تا چند سال دیگه میتونم کلکسیونمو کامل کنم و از عُُموم برایِ بازدیدشون دعوت کنم یا نه. 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۰۰ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ …
درباره من
دهخدا گفته که سقف به معنایِ آسمانِ خانه است. در اون صورت اینجا هم میشه آسمون خونهٔ رویاهایِ من. آسمون اینجاهم مثلِ آسمونایِ دیگه بعضی وقتا آفتابیه،بعضی وقتا بادی و بعضی وقتا بارونی و حتی بعضی موقعه هاهم ممکنه رعد و برق بزنه و همه چی نابود شه.هیچی قابل پیشبینی نیست
پیوندها
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان