در انتظار تابستان

تنها اتفاق جالب تو این چند روز که باعث شد به خودم افتخار کنم این بود که، امروز از زمانی که از مدرسه برگشتم تا ساعت پنج بعد از ظهر خوابیدم. تصور کنید یه آدم چقدر میتونه بی‌خوابی کشیده باشه که خواب واسش مایۀ شور و شعف باشه! و اگه فکر میکنید دلیل بی خوابیِ من درس خوندن بیش از حده که باید بگم سخت در اشتباهید.

عارضم به خدمتتون که هر ساله در ایام امتحانات به ویژه امتحانات‌ِ نوبت‌دوم مرضی در جان ما رسوخ میکنه و سبب میشه که بدن من در برابر خوابیدن ممانعت بورزه.به طوری که من قابلیت اینو پیدا میکنم که بیست و چهار ساعت بدون ذره ای خواب آلودگی به فعالیت بپردازم!

نشون به اون نشون که موقع امتحان علوم نهایی پارسال مامانم میومد التماس میکرد که توروخدا بخواب و من با بیان اینکه به خدا خوابم نمی بره برای شونصدم ویژگی‌های کرم‌های خاکی و حلقوی رو با هم مقایسه کردم و نمونه سوالای شهرهای دیگه رو دانلود کردم و در نهایت ساعت پنج و نیم در اثر اصرارهای مکرر مامانم اقدام به خواب نمودم که موفقیت آمیز نبود و یه ساعت بعد دوباره پاشدم و به بررسی ویژگی‌های سخت پوستان پرداختم.

این روزا خیلی سعی میکنم نیام اینجا و از زندگیِ کسالت بارم غرغر نکنم و نگم که پیوسته در حال گندزدن امتحانام و برای رسیدن عصر سی‌ویک خرداد روزشماری میکنم. نگم که آدما دارن چهرۀ جدیدشونو نشون میدن و من چاره‌ای ندارم جز اینکه وایسم و لبخند احمقانه بزنم و هیچ کدوم از رفتاراشونو به روشون نیارم و به خودم یادآوری کنم که سی‌ویک خرداد نزدیکه.

و اینکه این روزا به درجه‌ای از عرفان رسیدم که خواب غلطامو میبینم.مثلا فکر میکردم که شیمیو خوب دادم و غلط ندارم بعد خوابیدم و تو خواب دیدم که تفکیک یونی کلسیم کلریدو اشتباه نوشتم و دقیقا همینجوری بود:|



+ نوشته شده در يكشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۴۳ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

قشنگش

از هفتهٔ اول اردیبهشت تا هفتهٔ قبل در حال دست و پنجه نرم کردن با یه سرما خوردگیِ سمجِ بی شخصیت بودم و تازه چند روز بود که مریضی از دامان ما رخت بر بسته بود تشریف همایونی شو برده بود اما از اون جایی که مریضیِ عزیز خیلی دل نازک و دلسوزه و نمی تونه دوریِ منو تاب بیاره امروز صبح اومد یه سری بهم بزنه و لا به لای اظهار دلتنگیاش و گفتن این جمله که "چقدر دلم برای صدای تو دماغیت و چرک گلوت تنگ شده قشنگم" ویروس جدیدی رو بهم منتقل کرد و منو از لطف بی پایانش بی بهره نذاشت. 


+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۹:۲۵ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

تصویر خودش گویای همه چیزه

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۱۸ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

همین دیگه

جلوی غرفهٔ نشر چشمه وایساده بودیم داشتیم بحث میکردیم که یکی بره بپرسه عادل فردوسی پور کی میاد. تهش الماسو راضی کردیم که بره. یه خرده بعد که برگشت گفت از یه مرده پرسیدم گفت نمی دونم. بعدش مامان زهرا زنگ زد گفت بیاید ناهار بخورید الان هلاک میشید اونجا و فلان. ما رفتیم بیرون.

ساعت ۳ دوباره برگشتیم نشر چشمه. جلوی غرفه وایساده بودیم داشتیم اطرافو نگاه میکردیم. الماس با دست عکس ابراهیم رها رو که رو شیشه چسبونده بودن نشون داد و گفت اون ابراهیم رهائه؟ 

گفتم آره چطور؟ 

گفت من از اون پرسیدم عادل کی میاد! 

بله دوستان عزیز این تنها گوشه ای از افتخار آفرینی های ما بود.تا افتخار آفرین هایی دیگر بدرود

+ نوشته شده در جمعه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۵۹ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

چالش: چند چیز عجیب من

به نظرم  باورها و عقاید هر شخص وابسته به ارزش ها و علایق اون شخصه کما اینکه چیزهایی از نظر دیگران عجیب به نظر میاد که جزو روتین زندگیِ منه یا برعکس! ولی واقعا من عادت یا خصلت عجیب غریبی ندارم یا حداقل کنار عادتای شما اینجوری به چشم میاد. الان پس از شونصد ساعت فسفر سوزوندن و از شونصد نفر پرسیدن دربارهٔ اینکه من چه اخلاق/عادت عجیبی دارم به نتایج نه چندان عجیب زیر دست یافتم:

۱.من از اون دسته از دختر هایی هستم که روزی شونصد بار جملهٔ "دخترو چه به فوتبال " میشنوم و حقیقتا هر بار خواستم اشخاص خاطی رو به اشد مجازات برسونم اما چشم غره های مسئولین( مامانم ) منو از این کار منع کرد. من حتی پارسال به خاطر فوتبال کلاس زبان نمی رفتم و یا اگه میرفتم با هندزفری بازیو گوش میدادم. اما خوشبختانه امسال با همکاری و تعامل مسئولین سازمان لیگ و مدیریت آموزشگاه کمتر شاهد این دست اتفاقات هستیم.

۲.دیگه اینو همه میدونن که وقتی من بارونی،  سویشرت یا هر چیز کلاه دار دیگه ای میپوشم باید کلاهش رو سرم باشه. فرقی نداره جلسهٔ سازمان ملل باشه یا سر کلاس دینی. طرف خوشش بیاد یا مثل معلم ما معتقد باشه اینا تاثیر آمریکا و اسرائیله و این جلف بازیا چیه درش بیار

۳.شما هیچ وقت نمی تونید بین زهرای کلاس زبان و  زهرای مدرسه وجه اشتراکی پیدا کنید. زهرای کلاس زبان به قول فرزاد لیدر کلاسه و هیشکی حریفش نمیشه اما زهرای مدرسه مظلوم میشینه یه گوشه با نیلوفر راجع به فصل جدید امریکن آیدل و جیمی کیمل و اما واتسون و اما استون و تتوی جدید زین در حد تهوع حرف میزنه. در این حد که همون فرزاد به من میگفت خیلی پرانرژی ام و از اون آدمایی ام که مسافرت باهام حتما خیلی خوش میگذره اما تو مدرسه از بس کلافه و خسته ام معلما دلشون به حالم میسوزه و  سوالی که بقیه باید کامل جواب بدنو من تا نصف میگم و میگن برو بشین بسه.

۴.از بیسکوییت و ویفر متنفرم! متنفرمممممممم

۵. وقتی یه آهنگی رو دانلود میکنم حتما باید کاور آهنگ روش باشه. حتی شده یه بار آلبوم دانلود کردم بعد اهنگا کاور نداشتن ،پاکش کردم از دوباره دانلود کردم.  بعضی اهنگا هم که کاوردارشون پیدا نمیشه و دیگه کاری از دستم بر نمیاد با اشمئزاز بهشون گوش میدم و به نظرم از ارزش هاشون کاسته شده.

۶.  من یه بالش کوچولو دارم که موقع خواب باید حتما کنارم باشه. کاربرد خاصی نداره و صرفاً حضورش مهمه.

۷.  طبق گفتهٔ معصومه من وقتی از یکی بدم میاد یا یکی حرفی میزنه که من بدم میاد، چهارتا انگشتمو میذارم رو دهنم و انگشت شصتمو میگیرم به سمت دماغم و یه جور خاصی نگاهش میکنم:|

با تشکر از هاتف بابت دعوتش. شماهم اگه دوست داشتید شرکت کنید:)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۲۱ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

عشق ابدی

اگه بخوام جریان پرفراز و نشیب دبیرای شیمیِ امسالمونو به طور خلاصه بگم اینطوری میشه که: خانم ج به علت بیماری دیگه نیومد. در فواصل زمانی که خانم ج قرار بود به طور موقت نیاد، خانم س دبیر یازدهما میومد که ما از خدامون بود. وقتی نیومدن خانم ج برای همیشه قطعی شد و خانم س هم به علت کارای پایان نامه اش نمی تونست سرکلاس دهما بیاد مدرسه به خانم ص گفت که بیاد. خانم ص کیه؟ خانم دارابی ورود آقایان ممنوع که احساس بامزه بودن میکرد. از درس دادنش مطلقاً چیزی نمی فهمیدم. هیچیِ هیچی. دیگه جوری شده بود که خوابیدن سر کلاسش مفیدتر از گوش دادن به درسش بود چون حداقل یه چرت یه ربعی باعث میشد سر زنگ زیستِ بعدش سرحال باشیم اما گوش دادن به خاطره های خانم ص که ۹۹٪ درصدش مربوط میشد به زمانی که داشت ارشد میگرفت و التماس دانشجوهایِ دیگه برای اینکه اون واسشون بعضی چیزارو محاسبه کنه و گاه و بی گاه گفتن یه نکتهٔ درسی که هیچ کجای کتاب نبود، هیچ فایده ای نداشت! 
چهارشنبهٔ بعد سیزده به در کلاس ما با ۲۲نفر حاضر رکورد دار بیشترین تعداد دانش آموز در کلاس بود و از قضا چهارشنبه ها ما دوزنگ شیمی داریم و ۹۹٪ اونایی که غایب بودن به خاطر همین داداشمون نیومده بودن. زنگ اول شیمی با خاطره های بی مزهٔ ص و فیلمای ایتالیایی و تعریف دوبارهٔ داستان دانشجو ها گذشت و رسیدیم به زنگ دوم شیمی! ص همینجوری برای خودش خاطره تعریف میکرد و بچه ها هم تو هپروت خودشون بودن و بچه های ریاضی هم که کلاسشون با ما ادغام شده بود پا به پای ص بین خودشون خاطره تعریف میکردن و یهو ص طغیان کرد. از تحقیر کردن سر اینکه اون موقع که بچه های این مدرسه با شریف و تهران همکاری میکردن از من نمرهٔ بالای ۱۴ نگرفتن شما که دیگه جای خود دارین تا گفتن اینکه نمی خواید به درس (:|) من گوش بدید برید بیرون خودتون میدونید. همتونو که شیمی انداختم میفهمید. آموزشگاه ها دارن به من التماس میکنن بهت ساعتی دویست میدیم بیا و....  در این هنگام هر طرف کلاسو که نگاه میکردی مین فینگر بود:|. هیچی دیگه زنگ خورد اینم پاشد رفت. هفتهٔ بعد سه شنبه اش که قرار بود چهارشنبه اش ص از ما امتحان بگیره و هممون زیر چهارده شیم، سرانجام اعتراضات ما جواب داد و مدیرمون جلو چشم یکی از بچه ها به ص زنگ زد و گفت دیگه نیاد و از فرداش اشرف دبیرای شیمی جهان س اومد‌*-*. 
کلاسای س یه جوری دوست داشتنیه که اصلا قابل وصف نیست. تو این مدت منی که از شیمی فراری بودم تبدیل شدم به کسی که نمی تونه از شیمی بگذره. حتی دیروز که در آستانهٔ مرگ بودم و فشارم رو هشت بود و تازه از زیر سرم دراومده بودم در حال شیمی خوندن رویت شدم‌‌:دی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۲۱ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

خداروشکر

گاها خدارو شکر میکنم که دیگه نهم نیستم. دیگه لازم نیست استرس نمونه و تیزهوشان بکشم. دیگه جمعه ها مدرسه نمیرم. دیگه مجبور نیستم تا هفت شب تو مدرسه بمونم و دیگه یادآوری های هر لحظه ایِ معلما مبنی بر اینکه شما آزمون دارید ، شما باید درس بخونید و میدونید چقدر بد میشه اگه از نمونه برید مدرسه دولتی ‌و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه رو تحمل کنم. 


+ نوشته شده در دوشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۲۰:۴۲ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

نیم متری

_نشسته بودم بغلش آروم اسمشو صدا میزدم.آریسا آریسا آریسا آریس... الهه گفت برو اون ور من میخوام پیشش بشینم. گفتم هیس شو دارم رو ضمیر تاخودآگاهش کار میکنم. دوباره آروم گفتم آریسا منو بیشتر از الهه دوست داشته باش،الهه اَخه.  محلش نذار اصلاً. خواست بغلت کنه گریه کن؛آفرین.

_بهش میگم نگاه کن من خودم بوسش نمی کنم، این بچه س پوستش حساسه جوش میزنه. میگه مگه دهن من کثیفه که جوش بزنه؟ هر دو دقیقه یه بار میاد بوسش میکنه.  تهش بلند میگم: یسنااااا.  بی خیال آریسا میره به گند کشیدن قسمت های دیگه ای از اتاقم می پردازه.

_کاش وقتی میبینید یکی رو وسایلش حساسه اندازه سر انگشت شعورتون بکشه و به اون بچه تون بگید بتمرگه سر جاش. اون درنایی که شما فک میکنید یه تیکه کاغذه واسه یه بدبختی یادآور کلی خاطرس.

_آریسا که بزرگ شد جریان رشادت ها و فداکاری ها و گلو جر دادنایی که به خاطر آریسا شدنش متحمل شدمو واسش تعریف میکنم. میگم اگه من نبودم تو آریسا نبودی، رونیا بودی شایدم لیلیا حالا هرچی ولی آریسا نبودی.

_رادین وقتی یکی بوسش میکنه سریع جای بوسِ اون طرفو پاک میکنه. آریسا رو دید،اومد جلو، با دستمال تو دستش دهنشو پاک کرد و بعد آریسا رو بوس کرد:)
نتیجه: آنچه برای خود نمی پسندید برای دیگران هم نپسندید.


_محمدو تا حالا ندیده بود.خم شد چشماشو نگاه کرد بعد برگشت چشمای منو نگاه کرد. گفت شما  چرا انقدر خانوادگی چشماتون خوشگله؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۳۳ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

خداوند شفای عاجل عنایت کند

داشتم میگفتم که دیشب خوابیده بودم بعد نمی دونم داشتم خواب میدیدم یا بین خواب و بیداری بودم که یه چیزیو فهمیدم. نیلوفر گفت بگو خب. گفتم که پیشینهٔ ملکه الیزابت میرسه به پیامبر. نیلوفر در حالی که با دست صورتشو چنگ مینداخت گفت دیدی توام؟ صدف از اونور گفت چی شد نفهمیدم. نیلوفر پس از توضیح کامل مسئله گفت پاشو بریم لندن پاشو. الی منتظره. 
گفتم که اصلا الی به کنار میدونی بانیِ ازدواج کیت و ویلیام کی بود؟ نمی دونی که؟ ببین خانوادهٔ ما با خانوادهٔ کیت اینا رفت و آمد خانوادگی داشتن. بعد یه روز رفته بودیم شمال ویلای کیت اینا، کیت منو گرفته بود بغلش داشت باهام بازی میکرد بعد توپ من پرت میشه اونور. کیت میره توپ منو بیاره که کیو میبینه؟ ویلیام! نوه این پیرزنه صاحب ویلا بغلی. دیگه خیلی وقته که باهاشون رفت آمد نمی کنیم. دخترشون عضو خانواده سلطنتی شده دیگه عارشون میاد با ما رفت و آمد کنن. ولی من مطمئنم کیت بیاد اینجا بفهمه من با شماها نشستم تو این آلاچیق داغون و دارم چوب خشک سق میزنم و فیزیک میخونم اصلا تاب نمیاره و با اون وضعیتش با کالسکهٔ سلطنتی میاد دنبالم و منو از دست شما مزدور های بی شخصیتِ جانی نجات میده. حالا هم وقتمو نگیرید پاشید برید دوتا سوالم هنوز مونده.
ختم جلسه
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۲۲ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید

صرفا جهت فخر فروشی

در روزگارانی که مادران عیدی های بچه هایشان اختلاس میکنند، خواهران به یکدیگر چیپس نمی دهند، پدران در ازایِ اتو کردن لباس هایشان به دخترشان وعدهٔ پول میدهند ولی نصف مبلغ توافق شده را میدهند، دوستان بیشعور تولد شما را از پروفایل باقی دوستانتان میفهمند، پسرعمویان برای شما کتاب میخرند ولی دخترعمویان کثافت کتاب ها را به شما نمی دهند، هاتف هایی پیدا می شوند که به شما کتاب هدیه دهند و شما را خر ذوق کنند‌^-^
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۰ توسط زِدْ عِِـچْ آرْ … | نظر بدهید
درباره من
دهخدا گفته که سقف به معنایِ آسمانِ خانه است. در اون صورت اینجا هم میشه آسمون خونهٔ رویاهایِ من. آسمون اینجاهم مثلِ آسمونایِ دیگه بعضی وقتا آفتابیه،بعضی وقتا بادی و بعضی وقتا بارونی و حتی بعضی موقعه هاهم ممکنه رعد و برق بزنه و همه چی نابود شه.هیچی قابل پیشبینی نیست
پیوندها
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان