سقفِ خیال

آن که دریابد چه میگویم کجاست؟

عاجز

میگه تو میترسی.تو از اون یه غول ساختی و نمی خوای باهاش رو به رو شی. خسته شدم. خسته شدم از بس واسش توضیح دادم چرا نمی خوام اینکارو بکنم.  آهنگی که دارم گوش میدمو بلند تر میکنم. دیگه صدایی نمیاد فقط حرکات دستِ اونه و قطره هایِ اشکی  که از چشام میریزن. 



*من واقعاً واقعاً واقعاً حالم داره از ضعیف بودنم بهم میخوره و متنفرم از اینکه دم به دیقه گریه میکنم. 

۱ ۲

بیا بنویسم رو خاک رو درخت رو پرِ پرنده رو ابرا

1.راهنمایی که بودیم همیشه دوشنبه ها کار و فناوری داشتیم.تو زنگای کار و فناوری اغلب دو حالت داشتیم؛یا انقدر خمیازه میکشیدیم که دهنامون دو سانت از عرض و طول کش بیاد یا انقدر میخندیدیم که از دل درد بمیریم.هر موقع که خیلی میخندیدم مبینا میگفت به همین اندازه که خندیدید زنگ بعد گریه می کنید و همینم می شد.دیروز خیلی خندیدیم .بیست دقیقۀ تمام نشسته بودیم کف سالن و به یه چیز مسخره میخندیدیم.گفتیم هیچی دیگه تموم شد الان عربی میاد یه امتحان میگیره جد و آبادمون میاد جلو چشمون .عربی امتحان که نگرفت هیچ از دو نفر بالا و پایینِ اسم من پرسید ولی از من نپرسید^-^.ما گفتیم که نظریۀ پرفسور مبینا خسرویان رد شده یا حداقل یه استثنا واسش پیدا شده غافل از اینکه پرفسور این نظریه رو طیِ تحقیقات و مشاهدات بسیاری ثابت کرده بودن.امروز خیلی شرایط بغرنجی به وجود اومده بود .نصف کلاس اَچک میریختن و نصفِ دیگه اونارو آروم میکردن.هر کی از دور نگاه میکرد فکر میکرد همۀ کلاس با هم فِیل این لاو شدن.معاونمون فازِ آپتیمیستیک برداشته بود و هی میگفت به جنبۀ مثبت ماجرا نگاه کنید به این فکر کنید با سوالایِ بیشتری آشنا شدید:|.به میمنت این فاجعه پای یازدهمای مدرسه هم به کلاسمون وا شد.اونا هم تجربیات خودشونو در اختیارمون گذاشتن و گفتن آه و فغان رِ تموم کنید همۀ امتحانارو که نباید بیست بشید و ... . بله دیگه در نهایت ماهم اولین تکِ امسالمون و گرفتیم:|.پیشرفت چشمگیری داشتم از بیست رسیدم به تک {صدای دست زدن حضار}


2.امروز هر غلطی کردم به جز درس خوندن! با الهه بله و خیر برعکس بازی کردم،خوابیدم،فوتبال دیدم، به مبین زنگ زدم چرت و پرت گفتیم بهش گفتم انشا هامو بنویسه بفرسته :دی و از همه مهم تر گامی بزرگ در آموزش زبان ترکی برداشتم.سر جمع چار پنج تا کلمه یاد گرفتم:| کتابی که تَوَس بهم داده بودو خوندم الانم منتظرم مبین انشاهارو بفرسته بشینم وارد کنم .


3.خوشبختانه یا متاسفانه باید با مامانم اینا برم .شیمی رو هم احتمالا باید تو فرودگاه بخونم:| هر چقدر بهشون میگم من امتحان دارم نمیام میگن تا دیروقت اونجاییم نمیشه. دختر خالم نمیاد من باید برم . به کدامین گناه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نیت کرده بودم که اگه این هفته به خوبی و خوشی بگذره یه گیگ نت پخش کنم،تا الان پونصد مگش پریده پونصد مگِ بعدیم به ضرس قاطع میپره.من همون نذر نکنم بهتره:|


4.اخیراً با این آهنگ خزا خیلی ارتباط برقرار میکنم.اصلا میخوام فلش سرویسمونُ بگیرم از این به بعد هایده مهستی گوش بدم خیلی ام لاکچری*_*




۱ ۴

چاقو را در قلبش فرو می کند

سه شنبه مامان بزرگ اینا میان و من چهارشنبه امتحان شیمی دارم . بنابراین باید عین یه بچۀ خوب بشینم خونه شیمی بخونم و مامان بابام برن اونجا.

الان سوغاتیایِ منو دختر خالۀ مزدورم برداره کی پاسخگویه؟ نِ وجدانا؟

فی الواقع باید خدمت دبیر شیمی مون عرض کنم که به تلافیِ هفتۀ پیش که کلاس گذاشتی و نیومدی منم این هفته نمیام تا چشات درآد.



نذر کردم اگه این هفته به خوبی و خوشی تموم شه یه گیگ نت بین بچه ها پخش کنم:|


۳ ۳

هِیتینگ عربی

+معاون مدرسه مون هر صبح که میخوایم بریم سر کلاس میگه برایِ اینکه عاقل و فهیم شید صلوات^-^ تازه بعضی موقعه ها هم که خیلی دیوونه بازی در میاریم میگه اینا همه از سبکیِ مغزه*-*

چهارشنبه یادم رفته بود فلش ببرم زنگ زدم بابام گفتم اون بیاره.زنگ دوم که فلشو آورد بهم بده ما معلم نداشتیم کف کلاس نشسته بودیم داشتیم چشمک بازی میکردیم در عملیات غافل گیرانه ای در کلاس را گشود و منو در حالی که همچو خوک میخندیدم و پاهامو به زمین میکوبیدم مشاهده نمود:| هرچی شرف مرف پیشش داشتم نابود شد.

امروز صبح که بهش سلام کردم گفت سلام قشنگم:| یه لحظه احساس کردم من پریسام اونم مملیه:|یه لعنت به شیطون فرستادم رد شدم.



+هفتۀ پیش جلسۀ مدرسۀ الهه بود مامانم نبود گفت تو برو. بعد جلسه شون رفتم پیشِ معلم کلاس چهارمم منو یادش بود^-^گفتش چقد خانوم شدی*-* اون موقعه ها همیشه میگفت زهرا (من) نصفش زیر زمینه و همیشه در وصفِ من این ضرب المثل و میخوند:فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه.

من کلاس چهارم آبله مرغون گرفتم و تا دمِ مرگ رفتم یه سلام به عزی جون کردم و برگشتم .همزمان با آبله مرغون سرماخوردگی شدید و عفونت گوش هم گرفته بودم بعد دوهفته که اومدم مدرسه،امتحان علوم داشتیم و طبیعتاً من هیچی بلد نبودم.اون روز من کلی زار زدم و اینا بعدش فرداش که میخواست به نمره هایِ بالا جایزه بده به منم جایزه داد و چون با بیماریم جنگیدم و سالم برگشتم به بچه ها گفت که واسم دست بزنن^^.

نتیجه:وی از کودکی برای نمره گریه میکرد!



+فردا دوباره ورزش داریم و مسخره بازیایِ منو نیلوفر شروع میشه.مثلا جلایر میگه که روی خط زمین بسکتبال وایسید و دوییدنو شروع کنید . منو نیلوفر خیلی آروم شروع به قدم زدن میکنیم و دستامونو به حالت دوییدن قرار میدیم.بچه ها یه دور میرن برمیگردن ما هنوز نصف راهم نرفتیم.از اونور جلایر در حالی که سرشو تکون میده و میخنده میگه ببینم کیا آخر ترم دوِ 500 متر میدن و منو نیلوفر جیغ زنان میدوییم.

موقعۀ هندبالم نیلوفر علیپوره من مسلمان و من با پاس های نفوذی متعددم حانیه و نیلوفرو تغذیه میکنم تا دروازۀ آیلین اینارو سولاخ کنن*-*


۳ ۲

Maybe


مدرسه خوبه،بچه ها خوبن،امتحاناهم خوبه اصلا همه چی خوبه به جز اونکه باید خوب باشه و خوب بودنش از همه چی مهم تره! 

میدونید چیه؟ 

شده یه وقتایی دلتون بخواد همینجوری گریه کنید؟ الکی بی دلیل 

می بینید بعد که گریه می کنید آروم میشید؟ 

منم اونجوریم ولی لامصب نمیشه گریه کنم

یعنی تو کلاس زبان در آستانهٔ گریه بودم

همون موقع که ولی زاده گفت امروز همه حرف زدن به جز اونکه همیشه حرف میزد. بعدش بچه ها هی گفتن چته و چرا دِپی

اونجا نمیشد

اونجا نباید اون بغض بزرگه اشک میشد. یه ذره از اون بغض بزرگه تبدیل شد به یه خندهٔ الکی 

ولی بیشترش موند همونجا شاید که یه روزی اشک شد

۵ ۵

حرف زیاد،حوصله کم


۰ ۳

همون که با سنگک و کاغذ دستشو میبره

یا حتی اونکه زنگ ورزش و دینی خودشو با عربی خفه میکنه تهش دبیر امتحان نمیگیره
یا اونکه دو روز با کتابِ زیست رل میزنه بعد میره مدرسه امتحان کنسل میشه میفته چهارشنبه بعد سه شنبه درس نمیخونه میگه صبح بلند میشم میخونم بعد چهارشنبه ساعت هفت بلند میشه گریه میکنه
یا اونکه میخواد بگه هاروارد میگه هاگوارتز بعدش میخواد بگه وحشی و اهلی میگه وهلی و احشی بعدترش به مسری میگه موسوری، افتعالو میگه انفعال، گولاخو میگه گالوخ! 
همچنین همون که از فصل دو فیزیک هیچی بلد نیست
۰ ۴

منه نحس

•من هرموقع راجع به چیزی خیلی خیال پردازی کردم نشده! یعنی اتفاق نیفتاده. میخوام دیگه دربارهٔ چیزایی که دوست دارم و میخوامشون خیال پردازی نکنم. چون نمی خوام از دستشون بدم. به عبارتی نمی خوام رویاهام بی مادر شن و از اون مهم تر نمی خوام رویاهام،رویا بمونن.عادت به خیال نبافتن سخته و طول میکشه ولی باید بشه.

•تو حرم که بودیم یه کبوترِ...  [بوق بوق بوق] رو چادرم خرابکاری کرد! از حرص خوردنِ منو  بدوبیراه هایی که نثارِ عمهٔ اون کبوتر شد بگذریم میرسیم به مامانم که گفت:میگن اگه کبوترایِ حرم همین خبطو رو یکی انجام بدن فردِ مذکور به نیتش میرسه! فقط من دکتر نشم دیگه! یه بلایی سرِ اون کبوتره میارم که پستانداران،دوزیستان،یو کاریوت ها،پروکاریوت ها،خزندگان،جلبک ها و سایر بستگان به حالشون زار زار عر بزنن! 

•همه میگن خسته ای،فلانی،حال نداری. دیگه طوریه که لیلا که هر صبح منو میبینه میگه خسته اومد مبینام هرموقع زنگ میزنه میگه خسته ای که باز! بلا استثنا هر کسِ دیگه هم که پشت تلفن صدامو میشنوه میگه خواب بودی؟ 

ایها الناس آیم نات تایرد

•واسش گردنبند خریدم. یه درناهم امروز واسش درست کردم. میخواستم یه چیز دیگه واسش بخرم ولی نشد یعنی چیزی اونجا پیدا نکردم. 

•امروز مدرسه نرفته بودم. زنگ زدم زهرا گفتش ریاضیارو داد. گفتم چند شدم گفت برگت دستِ مبیناس. گفتم کور که نبودی برگرو دیدی! گفت نمی دونم فقط میدونم باارفاق اون نمره رو گرفتی. هرکاری کردم نگفت چند شدم. گفتم ۱۳ ۱۴ ۱۵؟ گفت نه اونقدرام پایین نشدی تهش یه گمشو گفتم قطع کردم. به مبینا پیام دادم گفت ۱۶/۵ شدی.گفتم باشه خدافظ گفت ۲۰ شدی میخواستیم اذیتت کنیم. 

مریضن جفتشون مریض

•کلِ ۹۵ دقیقه ای که من داشتم فوتبالو نگاه میکردم نه گلی بود نه چیزی همین که من رفتم اتاق درس بخونم گُـــل گُــل 

نحس نیستم چیم؟! 

۳ ۲

لعنتی

از تولدِ دوازده سالگیم نفرت دارم
از اون لباس گلبهی سفید هم نفرت دارم
از تصورِ اینکه اونم اونجا بوده و منو تو اون لباسِ گلبهی سفیدِ مسخره دیده میخوام سرمو با تعداد دفعات زیاد بکوبم به دیوار
لعنت به دی وی دی ایِ که نمی دونم از کدوم گوری پیداش شد
۴

i wanna see the sunrise in you

*معلم زبانمون موجیه:| خودش بارم داده یه نمره بعد میگه نه تو فقط از اینجا 0/25 میگیری! خواهرِ بی سوات من که بلد نیستی spectacular  رو درست بنویسی چشمانت را کامپیلیتلی باز کن و همچو انسان نمره دِه!

واسه روزِ معلم قراره پول بزاریم واسش عینک بگیریم .مبینا اینا چون چار درصدی اَن قراره بیشترشو اون بده


*تو یه روز سه تا سوکس دیدم=||||||||||||||||انصافه شرافتاً؟


*طبقۀ چهارم مدرسمون خوابگاهه.قبلا ازش استفاده میشده ولی الان هیچ استفاده ای ازش نمیشه .زنگ دوم خواستیم با زهرا بریم اونجا رو نگاه کنیم به وسطایِ راه نرسیده بودیم که گُرخ کرده و برگشتیم.زنگ نهار با زهرا و لیلا و الماس و نیلوفر رفتیم دوباره گرخ کردیم برگشتیم منتها این دفعه یه دستم واسه دوربین تکون دادیم و جیغ زنان راهِ برگشتو در پیش گرفتیم.


*ضریبِ هوشیِ دختر خالم با ضریب هوشیِ تتلو برابری میکنه:| داییم از نیاگارا فیلم فرستاده دختر خالم میگه با چی رفتی؟ با پیکانِ همسایۀ ما رفته به نظرت با چی رفته خوارَم؟

داییم واسه مامانم آیفون بیاره من همین وسط جلو چیشایِ شما نهنگِ آبی نصب میکنم

یه داداچم نداریم واسمون سوغاتی بیاره

شت

۵ ۳
About me
All the stars are still shining
But you are the only one i see
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان